من رسپینا 17 سال دارم!!!
همه جا (تقریبا!!
)جار زده بودم که رسپینا قراره یه بیوگرافی از خودش بذاره تو وبش!حالا اومدم سر قرار!
ای وای یادم رفت سلام کنم!!![]()
![]()
سلام به همه ی دوستای گل و با معرفتم!![]()
امیدوارم لحظه هاتون مث پاییز
نارنجی باشه!
قبل اینکه بخوام خودمو معرفی کنم بگم که برای حرفام چندتا سند معتبر دارم.
:
دوستای گلم :پریسا جونم
ومهرآسای خوشگلم
هستن که امسال قراره برای شیشمین سال متوالی زیر یه سقف زندگی کنیم!![]()
مهرآسا خوشگله
که مدت مدیدیه که بیشتر سعی کرده به خودش استراحت بده !!![]()
![]()
پریسا جونم
هم طی اخبار ی که یکی دو ساعت پیش به دستم رسید،به دلیل تلاش برای کسب رتبه ی ۹۹ کنکور سراسری
قراره خودشو ممنوع الاینترنت کنه!![]()
![]()
![]()
خیالتون تخت که خالی نمی بندم
(متاسفانه!!!!)![]()
اما رسپینا
!
دوستای وبلاگیم بهم میگن رسپینا!(می دونین معنیش چیه؟)
در زبان سانسکریت یعنی پاییز![]()
مامانم اینا از یازدهمین روز آتیشی ترین ماه فصل نارنجی پاییز،
روزی که ساعت۷ و۲۰ دقیقه و ۱۵ ثانیش ،گوش دنیا اولین گریه ی نی نی رسپینا
رو شنید،
منو یه چیز دیگه صدا می کنن.
که البته اون گریه هنوز قطع نشده!!![]()
![]()
![]()
![]()
من "رسپینا "رو خیلی دوس دارم ولی اون یه چیز دیگرو بیشتر از رسپینا می پسندم![]()
.منتها چون خیلی کم یابه و من اگه بگم به سرعت برق!(یه کوچولو آهسته تر!!!)شناسایی میشم ،از گفتنش به دلایل امنیتی!!!معذورم!![]()
![]()
متولد فصل قشنگ پاییز و دیوونش!(دارم برای اومدنش لحظه شماری می کنم!!)
سال سوم ریاضی
!قدم هم ۱۷۳ متر!!!!!!!!!!!(بخونین سانتی متر)![]()
یه فرشته دارم که با دنیا عوضش نمی کنم.البته فرشتم یه دختره!(فکر بد نکنید!پریسا و مهرآسا در جریانن.یعنی فرشته رو دیدن و میشناسنش!)همه ی زندگی منه!
گلا رو دوس دارم اما از همه بیشتر پونه و رز و نرگس!
همه ی رنگا به چشمم قشنگن به جز شکلاتی!
اهل فوتبالم.البته خیلی وقته فوتبال تماشا کردنم به بازیای استقلال
محدود شده
(به دلیل بلای خانمان سوز کنکور.چون قراره دو سال دیگه حالشو بگیرم!!)![]()
تیمایی که به داشتن هواداری مث من افتخار می کنن:![]()
باشگاهی:استقلال،میلان،بایرن مونیخ
ملی:آلمان و ایتالیا،بعدشم اسپانیا!
ورزشای مورد علاقم:کاراته،شنا،فوتبال،والیبال!
زیاد تلویزیون نگاه نمی کنم و فقط الان اغما و میوه ی ممنوعه رو می بینم!!(افتخار میدم
) در واقع،از فیلم نگاه کردن خوشم نمیاد،اگه کار مهم تری نداشته باشم،می شینم پای تلویزیون!
شیفته ی نوشته های دکتر شریعتی و پائولوکوئیلو هستم!کلا دوست دارم کتابای فلسفی بخونم!
عاشق صدای دف!خودم هم می زنم !بهم آرامش میده!
از بین گوشیا،N70 و 7610 رو دوست دارم،گوشی خودم 7610 مشکیه!
درسای مورد علاقم:ریاضی
و فیزیک
و شیمی
.از عربی خوشم نمیاد(با عرض معذرت از پریسا جونم!!!
)
بی نهایت علم قشنگ ستاره شناسی رو دوست دارم و تصمیم گرفتم تو دانشگاه هر رشته ای که می خونم ،کنارش نجوم
رو هم به صورت آماتور دنبال کنم(و بگیرمش تا اون گرگ شه!!!
)
دیر به آدما اعتماد می کنم و دیرتر!بهشون علاقمند میشم!
به خودم خیلی اطمینان دارم و اعتماد به نفسم بالاست!![]()
![]()
حساس و زود رنجم(متاسفانه)ولی از ظاهرم نمیشه فهمید!![]()
نمی تونم چیزیو بدون علت قبول کنم و واسه همین یه عالمه " چرا "
تو ذهنم دارم!
افکارم واقعا عجیب
و تعریف نشدست!![]()
زیاد انتقاد می کنم و کلا قدرت انتقادم بالاست
واقعا شنا کردن موافق جریان آب برام سخته و اصولا با اکثر چیزا و آدما و کاراشون مخالفم!![]()
به عقیده ی علمای اهل فن
پاستوریزه ام!(یه سری میگن مهندس!!)![]()
میگن بچه مثبتم(خدا کنه!
) گروه خونیم اما B منفیه!
تا دلتون بخواد مهربون و با معرفتم!!![]()
![]()
از آدما نمی ترسم ولی از جک و جونور چرا!از مورچه گرفته تا فیل!![]()
قدرت ریسکم بالاست و دلم میخواد همه چیز رو خودم امتحان کنم!![]()
در کل اینکه دختر گلی
می باشم!!![]()
![]()
![]()
و حرف آخر این که دعا کنید دانشگاه قبول شم!
(دانشگاه فقط منو کم داره![]()
)
برم دانشگاه ،
دانشگاه میخواد کجا بره نمی دونم!![]()
![]()
![]()
حالا مهربونایی که امضا میخوان،بنده در خدمتم!![]()
![]()
![]()
پایان
از هیاهوی واژه ها خسته ام ؛
من سکوتم را
از اوراق سپید آوخته ام
آیا " سکوت "،
روشن ترین واژه ها نیست؟!
بارها در خلوت ، مرگ را مجسم دیده ام؛
آیا " مرگ " خونسرد ترین واژه ها نیست؟!
تا چشم گشودم، از چشم زندگی افتادم؛
شبی - شاید امشب -
زیر نور یک واژه خواهم نشست ؛
نام خونسرد معشوقم را
روی حواس پنجگانه ام خال خواهم کوفت
و هم زمان ،
پایین آخرین برگ خاطراتم خواهم نوشت:
" پایان "
بی تو...
قلب لحظه هایم بی تو دیگر نمی تپند
وبی تو شعرهایم رنگ زمستان گرفته اند
سو سوی ستارگان ،
دیگر مرا به یاد آرزوهای دست نیافتنیم نمی اندازند
کاش می دانستی
با رفتنت ،
چه بغض هایی
- مظلومانه -
درگلویم شکستند...
تو بگو!
آیا دوباره روزهایم رنگ شادی ،
و شب هایم رنگ آرامش خواهند یافت؟!
حسرت
به من میگفت:
آنقدر دوستت دارم که اگر بگویی بمیر، می میرم!
باورم نمی شد.
فقط برای یک امتحان ساده به او گفتم، بمیر...!
سالهاست که در تنهایی پژمرده ام...
کاش امتحانش نمیکردم...
دوست
کی می توان نرفتن؟گیرم پری نمانده
گیرم که سوختیم و خاکستری نمانده
با دوست عشق زیباست، با یار، بی قراری
از دوست ، درد ماند و از یار، یادگاری
از من تا تو
باز و بسته می کند
- باد -
پنجره های دلم را
باز همراه من است،چشمان ابری ام؛
دلم مثل درخت بید می لرزد،
و می ترسم از این همه تنهایی و غربت!
این جا کوچه ها تاریک و طولانی ست...
و فکر من روز و شب این است:
" از من تا تو
چقدر فاصله است؟! "
شایعه
دفعه ی بعد که شایعه ای روشنیدید و یاخواستید شایعه ای رو تکرارکنید،این فلسفه رو تو ذهنتون داشته باشید!دریونان باستان سقراط به دلیل خرد و درایت فراوانش موردستایش بود.
روزی فیلسوف بزرگی که ازآشنایان سقراط بود،باهیجان نزد او آمدوگفت:سقراط می دانی راجع به یکی ازشاگردانت چه شنیده ام؟
سقراط پاسخ داد:"لحظه ای صبرکن.قبل ازاینکه به من چیزی بگویی ازتومی خواهم آزمون کوچکی راکه نامش سه پرسش است پاسخ دهی."
مردپرسید:سه پرسش؟
سقراط گفت:بله درست است.قبل ازاینکه راجع به شاگردم بامن صحبت کنی،لحظه ای آنچه راکه قصدگفتنش راداری امتحان کنیم.
اولین پرسش حقیقت است.کاملا" مطمئنی که آنچه راکه می خواهی به من بگویی حقیقت دارد؟
مردجواب داد:"نه،فقط درموردش شنیده ام."
سقراط گفت:"بسیارخوب،پس واقعا نمی دانی که خبردرست است یا نادرست.
حالابیا پرسش دوم را بگویم؛پرسش خوبی!
آنچه راکه در مورد شاگردم می خواهی به من بگویی خبرخوبی است؟"
مردپاسخ داد:"نه،برعکس…"
سقراط ادامه داد:"پس می خواهی خبری بد در موردشاگردم که حتی درموردآن مطمئن هم نیستی بگویی؟"
مردکمی دستپاچه شدو شانه بالاانداخت.
سقراط ادامه داد:"و اماپرسش سوم سودمندبودن است.
آن چه راکه می خواهی درموردشاگردم به من بگویی برایم سودمنداست؟"
مردپاسخ داد:"نه،واقعا…"
سقراط نتیجه گیری کرد:"اگرمی خواهی به من چیزی رابگویی که نه حقیقت دارد و نه خوب است و نه حتی سودمنداست پس چرااصلا آن رابه من می گویی؟
پلک هایت مرا نمی بینند!
شبی،آهسته می آیم
واز دریچه ی چشمانت می گذرم
پلک هایت مرا نمی بینند
ونگاهت خمیازه می کشد!
چشم هایت را می بندی و من اسیر می شوم...!!
...
شبی از پشت یک تنهایی نمناک و بارانی،
تو را با لهجه ی گل های نیلو فر صدا کردم
تمام شب برای با طراوت ماندن باغ قشنگ آرزوهایت دعا کردم؛
پس از یک جستجوی نقره ای،در کوچه باغ آبی احساس
تورا از بین گل هایی که در تنهایی ام رویید،با حسرت جدا کردم
وتو در پاسخ آبی ترین موج تمنای دلم گفتی:
" دلم حیران و سر گردان چشمانی ست رویایی
و من تنها برای دیدن زیبایی آن چشم،
تورا در دشتی از تنهایی و حسرت،رها کردم "
همین بود آخرین حرفت!
ومن بعد از عبور تلخ وغمگینت،حریم چشم هایم را
به روی اشکی از جنس غروب ساکت و نارنجی خورشید،وا کردم.
نمی دانم چرا رفتی!
نمی دانم چرا شاید خطا کردم!
و تو بی آنکه فکر غربت چشمان من باشی،
نمی دانم کجا،تا کی،برای چه؟
ولی رفتی و بعد از رفتنت،
باران چه معصومانه می بارد؛
وبعد از رفتنت، یک قلب دریایی ترک برداشت،
و بعد از رفتنت،رسم نوازش درغمی خاکستری گم شد؛
و گنجشکی که هر روز از کنار پنجره با مهربانی دانه بر می داشت،
تمام بال هایش غرق در اندو ه غربت شد.
وبعد از رفتن تو آسمان چشم هایم خیس باران بود...
و بعد از رفتنت انگار کسی حس کرد من بی تو،
تمام هستی ام از دست خواهد رفت
کسی حس کرد من بی تو،هزاران بار در هر لحظه خواهم مرد...
وبعد از رفتنت دریا چه بغضی کرد
کسی فهمید تو نام مرا از یاد خواهی برد
و من با آن که می دانم تو هرگز یاد من را
با عبور خود نخواهی برد،
هنوز آشفته ی احساس زیبای توام، برگرد!
ببین که سرنوشت انتظار من چه خواهد شد!
وبعد از این همه طوفان و وهم و پرسش و تردید،کسی از پشت قاب پنجره،
آرام و زیبا گفت:" تو هم در پاسخ این بی وفایی ها بگو
در راه عشق و انتخاب آن خطا کردم! "
ومن در حالتی مابین اشک و حسرت وتردید،
کنار انتظاری که بدون پاسخ و سرد است،
و من در اوج پاییزی ترین ویرانی یک دل،
میان غصه ای از جنس بغض کوچک یک ابر،نمی دانم چرا؟
شاید به رسم پروانگیمان باز،
برای با طراوت ماندن باغ قشنگ آرزوهایت دعا کردم...
قصه ی تکراری
حس غریبی ست دوست داشتن و عجیب تر از آن است دوست داشته شدن ...
وقتی می دانی کسی با جان و دل دوستت دارد
و نفس ها و صدا و نگاهت در روح و جانش ریشه دوانده،به بازیش می گیری!
هرچه او عاشق تر ،تو سرخوش تر!هرچه او نازک تر،تو بی رحم تر!
تقصیر تو نیست!
تمامی قصه های عاشقانه این گونه به گوشمان خوانده شده اند!
خطای چشم
عاشقی،تا دم سحرفقط درد و آه می کشد؛
با بخار پشت شیشه یک نگاه می کشد؛
عکس عشق خویش را شکل ماه می کشد؛
اشتباه می کشد!
من مثل سکوت ...
آمدی!
- سکوت بود و فاصله
و من مثل سکوت ،
میان تو و فاصله معنا می شدم
و فرو می رفتم در همهمه ی بی آغاز
که خبر از رفتن تو می داد ...
...
لحظه های بی تو بودن،باز از من می گذشت!
لحظه ها ×اشو×
Moments
,All moments are beautiful
Only you have to bereceptive
and sur rendering
, All moments are blessing
!Only you have to be capable of seeng
لحظه ها
تمام لحظه ها زیباست
فقط تو باید پذیرنده باشی
و آماده ی تسلیم
تمام لحظه ها سر شار از نعمت است
فقط تو باید توانایی دیدن داشته باشی!
نیایش
خدایا!![]()
"عقیده"ی مرا از دست "عقده"ام مصون بدار!
خدایا!![]()
مرا در ایمان، "اطاعت مطلق" بخش تا در جهان،"عصیان مطلق" باشم.
خدایا!![]()
مرا به ابتذال آرامش و خوشبختی مکشان؛اضطراب های بزرگ،غم های ارجمند،
وحیرت های عظیم را به روحم عطا کن.لذت ها را به بندگان حقیرت ببخش و
درد های عزیز بر جانم ریز!
خدایا!![]()
این آیه را که بر زبان داستایوسکی رانده ای،بر دل های روشنفکران فرود آرکه:
" اگر خدا نباشد،همه چیز مجاز است!"
خدایا!![]()
به مذهبی ها بفهمان که:آدم از خاک است!
بگو:یک پدیده ی مادی نیز به همان اندازه خدا را معنی می کند که یک پدیده ی غیبی؛
در دنیا همان اندازه خدا وجود دارد که در آخرت!
و مذهب،اگر پیش از مرگ به کار نیاید،پس از مرگ به هیچ کار نخواهد آمد!
خدایا!![]()
به من زیستنی عطا کن که در لحظه ی مرگ، بر بی ثمری لحظه ای که
برای زیستن گذشته است،حسرت نخورم.
و مردنی عطا کن که بر بیهودگیش سوگوار نباشم.بگذار تا آن را من،خود انتخاب کنم،
اما انچنان که تو دوست می داری!
خدایا!![]()
چگونه زیستن را تو به من بیاموز،چگونه مردن را خود خواهم دانست.
گل سرخ و گل زرد...
گل سرخی به من داد
گل زردی به او دادم
برای یک لحظه تمام قلبش از تپش افتاد،
با غضب نگاهم کرد و رفت ...
اما نمی دانست آن قدر دوستش داشتم
که نمی خواستم وقتی دیگر دوستم نداشت برای یافتن گلی زرد خسته شود...
پرنده
پرانتز باز...
می نویسم:"پرنده"
پرانتز را نمی بندم!
بگذار پرنده ازاد باشد...
( پرنده ...
شکست...
" من از یک شکست عاشقانه می آیم"
بگذار همه برای این اعتراف تلخ سرزنشم کنند...
شکست نه برای پنهان کردن است و نه بهانه ی پنهان شدن!
می گویند از صبح بنویس٬ازآفتاب و من چگونه از خورشید بنویسم
وقتی تمام وقت باران پنجره ی چشمانم را شسته است؟
همه دلشان نقش های مثبت می خواهد وآدم های خوشحال!
اما من گمان می کنم این خیلی خوب است که نمی توانم ادای آدم های خوشبخت را در بیاورم.
بی ستاره ام و زرد٬با طعم معطر پاییز٬که حضورش٬
تنها معجزه ی لحظه های تنهایی من است...
قیمت وفا شاید گران تر از آن بود که بهانه ی دوست داشتنی زندگیم ٬
از عهده ی داشتنش برآید..!
سقف اعتماد تعمیری ست
مدام چکه می کند...
آغوش شعر ها همچنان از عطر تن او که باید پر باشد٬خالی ست.
نمی توانم باور کنم:
نه رفتنش و نه ماندنش را!
مهم نیست٬
تمام سرزنش ها را می پذیرم به بهانه ی تولد حقایقی که درد را به درد می اورد
وآتش را می سوزاند...
خلاصه غم سنگینی ست اگر سر نخواستن دلی دعوا باشد!
قرار بود حقیقت را بگویم.سخت است٬بی علاج است٬
دانستنش کم کم آدم را می کشد٬گریه ی شبانه می اورد٬
اما همین است.خبر کاملا ناگوار و واقعی ست:
" او ... "
...
سکوت می کنم تا به خاک سپردن آخرین خاکستر آرزوی بر باد رفته ام آبرومندانه باشد.
گریه می کنم:باشکوه٬مثل اقیانوس.بلند٬ مثل اورست...
او نمی شنود و نمی داند که:
"ماه ٬خوشبختی مشترک بی ستاره هاست"
یک سوال کوچک می ماند برای پرسیدن از کسی که
بی پاسخ ترین سوال فکر اشفته ی من است:
چی کار کرد این دل سادم؟ که از چشم تو افتادم ...
برای دوستای مهربونم
سلام مهربونا!
من از همه ی شما ممنونم.واقعا ببخشید که اوضاع این همه به هم ریخته ست و نمی تونم درست جواب محبت هاتونو بدم.برام خیلی دعا کنید
.
اگه فرصتی باقی مونده باشه وبم رو دوباره درست می کنم.
واقعا شرمنده ام.
خیلی خیلی دوستون دارم![]()
ممنونم از دوستای عزیزم:
محمد اقا
واسه اینکه امروز منو خوشحال کردو خیلی مزاحمش شدم.
اقا رضا
واسه ابراز ناراحتیش به خاطر من و شرمنده ام که کم بهش سر می زنم.
زهره جون
واسه اینکه جمله ای رو که همیشه به همه می گفتم بهم یاداوری کرد.
اقا ارین
از اینکه منو یادش نرفت(خودکار مست)
اقا ارین
بهم سر زد(شگفتی ها)
کلبه ی تنهایی
(اسمشو نمی دونم)یه چیزایی رو یاداوری کرد.
اویتا جون
عسل جون
اقا محسن
و دوستایی که الان اسماشون یادم نیست قبلا بهم لطف کرده بودن.
از اونایی که تقریبا بی اسم! برام کامنت گذاشتن هم ممنونم.هر چند زیاد خوشحال نشدم.به هر حال ممنونم.
راستی یه دوستی گفته بود عاقبت عشق و عاشقی های اینترنتی همینه.ادرس وبشونو ندارم ولی باید بگم اصلا مسئله یه همچین چیزی نیست.چون رسپینا به طرز فجیعی بچه مثبته!به خدا راست میگم.![]()
از دوستای مهربونم :اقا سعید
٬اقا بهرام
الیکا جون
اقا فرهاد
اقا هومن
اقا مهدی
که لطف کردن و به اون وبلاگم سر زدن ممنونم.
بازم منو ببخشید.![]()
یادتون نره!
اگر شود
من منتظــرت شدم ولی در نزدی
بر زخــــم دلم گـــل معطـر نزدی
گفتی که اگر شود می آیم اما..
مرد این دل و آخرش به او سر نزدی
چرا باران نمی بارد؟
از بغضی پنهان و درد ناک سرشارم که یارای گفتنش را ندارم.
لحظه هاعجیب بی رحمند و تمام هستی ام را در چشم بر هم زدنی از من می گیرند.
چقدر بد است که در درد آورترین لحظات بی کسی ات نتوانی گریه کنی
و خود را آسوده کنی از هرانچه که تو را می ازارد.
تنهایی بد دردیست!
خدا نصیب کسی نکند و بد تر از آن هم اینست که به این باور برسی که :
متعلق به قلب هیچ کس نیستی!
من حقیقت های اینچنین را لمس کرده ام
و حال چگونه بغض می کنم و باران نمی بارد،رازیست که خودم هم نمی دانم...
صدای تو.صدای در...
کلبه ای دارم
بر لب رودی...
زیر پای بید مجنون
نمایش از عشق
گر می اش از شعله ی یادت
روشنایی اش از قابی...
***
پنجره ای دارد
که وقتی می گشایمش بوی تو به اتاق می ریزد ...
درش را که باز می کنم...
پشت در نیستی...؟!
یکی در زده بود یا...!؟
او...
همه چیز براش تموم شده بود...هیچ چیز براش اهمیت نداشت...
دیگه مث قبل مهربون نبود؛حوصله ی هیچ کاری رو نداشت...
عاشق که جز او ، اوی دیگری نداشت،
او را با اویی دیده بود...
.............
من وتو همسفریم...
من وتو همسفریم...
جاده ای منتظر است
مقصدی از گل سرخ
مقصد اخر ماست...
بینمان اسم شقایق رمز است
تا نفهمند که بین من وتو
حرفی ازجنس تغزل جاریست...
من وتو همسفریم
جاده ای منتظر است...
وداع
سخت است هنگام وداع
آن گاه که در می یابی
چشمانی که در حال عبور است
پاره ای از وجود تو را
نیز
با خود خواهد برد...
سنگ
شیشه نزدیک تر از سنگ ندارد خویشی
هر شکستی که به انسان برسد از خویش است
اخراجی ها
به نام خدایی که با همه ی بدی هام هیچ وقت اخراجم نکرد...
اخراجم کن
از چشم هایی که راهم نمی دادند
روزی چقدر نازشان را کشیدم
لحظه تا سال
اخراجم کن
ازیادت که روزی خواستم تنها خاطره اش باشم
چقدر امدم و رفتم
لحظه تا سال
اخراجم کن
از نفسهایت که روزی دنیا را نفس نمی کشیدم
تا تو دم به دم دنیا را برایم پیدا کنی
لحظه تا سال
اخراجم کن
از خودم که مدت هاست با او قهرم .قهرم با خودم
می خواهم من تنها اخراجی باشم از چشمانت...
مثل اخراجی ها...
مادر ...
بر سنگ قبرمن بنویسید ...
بر سنگ قبر من بنويسيد: خسته بود اهــــل زمين نبود، نمازش شكسته بود
بر سنگ قبر من بنويسيد: شيشه بود تنها از اين نظر كه سراپا شكســته بود
بر سنگ قبر من بنويسيد: پــــاك بـود چشمان او كه دائماً از اشك شسته بود
بر سنگ قبر من بنويسيد: اين درخت عمري براي هر و تبر تيشه دستــه بود
بر سنگ قبر من بنويسيد: كل عمر... پشـت دري كه باز نمي شد نشسته بـود
فراموشت نخواهم کرد...
نخ به نخ خاطراتت را می ریسم.
تار یادت و پود فراموشی ام هیچکدام به هم نمی نشیند
نه تار می اویزم
ونه پود می کشم.
انگار بر دار داربست می لغزد.
من هیچ فریادی را رسوا نکردم.
هیچ ناله ای را شانه نکردم.
من...
من از نگاه ترنج عاشق ریشه های توشدم.
من از میانه به حاشیه نشستم.
من خیالم غبار آلود است.
گلیم ماندن مرا هیچ نامی نتکانده است
جز نام زیبایت...
من پشت هیچ خاکی از یادت بر نیامدم...
من آرمیده ام ...
آرام آرام ...
پلک های من و خاطرات تو
با آواز های عاشقانه
جارو می کند
رفتگر ماه
خاطرات تو را
وقتی که آدم ها خوابند ...
وجاده های خالی مرا به دور دست نسیم می برند ...
پرانتز پلک هایم را که می بندم
تنهایی بر سرمای درونم
لحاف می کشد ...