تبليغاتX
ღ مـن او نـــــــدارم ღ

بهار مبارک

دعــــــا کنیم نـزدیک تحویـل ســال

هیچ آرزویی نشه هیچ وقت محال

وقتی می خوای بشینی پای هفت سین

بـــخواه که  هیـــچ دلــی نباشه غمـگــین

 

یه سبد سلام تقدیم به دوستای نازنینم!

 امیدوارم لحظه هاتون پر از آرامش و یاد خدا باشه!

راستش!من از بهار مخصوصا فروردین و نوروز و ...اصلا" خوشم نمیاد،

 چون سال من با عشقم پاییز شروع میشه

اما به رسم سنت ، بهاری شدن زمین رو به همتون  تبریک میگم!

یادتون نره رسپینا رو دعا کنید.این روزا دلم خیلی گرفته!

خیلی برام عزیزید،جدی میگم!

مواظب پاکی دنیاتون باشید و به زندگی لبخند بزنید.

یا علی

سكوت رسپينا شكست درسه شنبه 28 اسفند1386تو يه ساعت عجيب مثل0:37 |

بگذار بمیرم

 

بگذار که در حــســرت ديــدار بمـيــرم

 در حســـرت دیــدار تـو بگذار بــميرم

 

 دشـــوار بود مــردن و روي تو نـديدن

 بـگـذار به دلـخواه تو دشـوار بميــرم

 

 بگذار که چــون شمع کنم پيکر خــود آب

 در بستــر اشـــک افتم و ناچار بميـرم

 

 تا بوده ام اي دوسـت! وفادار تو بـودم

 بگـذار که اي دوســت وفــــادار بمــيرم

سكوت رسپينا شكست دردوشنبه 27 اسفند1386تو يه ساعت عجيب مثل23:59

بی مهری خاکیان

 

یک روز به آسمان  سفر خواهم کرد

          

               وز شهر فرشتگان گذر خواهم کرد

                            

                            آن گاه خدای آسمـــــــانـــــها را  از

                            

                                           بی مهری خاکیان خبر خواهم کرد...

سكوت رسپينا شكست دردوشنبه 27 اسفند1386تو يه ساعت عجيب مثل23:47

سخت تنهایم

 

تو تنهايي

ومن صد بار تنهاتر...

تو مي داني كه من جز با تو

با هر كس كه باشم...باز تنهايم

تو مي داني كه اين بغض فرو خورده

به جز بر شانه هاي استوارت

جاي ديگر وا نخواهد شد

و مي داني كه من يك عمر چشمانم به در بودست...

دلم امروز مي خواهد

كه اين را هم بداني كه دگر تاب و توانم نيست

ببين سردي زمستان دستانم را خجل كرده

وحتي اشك هم ديگر...

تسلي بخش غم ها نيست

بيا كه ديگر از دست خيالت هم گريزانم

بيا كه سخت تنهایم

 

 YYYYYYYYYYYY

سكوت رسپينا شكست درپنجشنبه 23 اسفند1386تو يه ساعت عجيب مثل20:16

دکتر قیصر امین پور

 

از تمام راز و رمزهای عشق
جز همین سه حرف
جز همین سه حرف ساده‌ی میان تهی
چیز دیگری سرم نمی‌شود
من سرم نمی‌شود
ولی...
راستی!
دلم چه می‌شود؟

سكوت رسپينا شكست درپنجشنبه 23 اسفند1386تو يه ساعت عجيب مثل20:7

راز زندگی

 

غنچه با دل گرفته گفت:
زندگی
لب زخنده بستن است
گوشه‌ای درون خود نشستن است
گل به خنده گفت
زندگی شکفتن است   ...  با زبان سبز راز گفتن است
گفتگوی غنچه و گل از درون باغچه باز هم به گوش می‌رسد
تو چه فکر می‌کنی؟
کدام یک درست گفته‌اند؟!
من که فکر می‌کنم گل به راز زندگی اشاره کرده‌است
هرچه باشد او گل است ... 
گل یکی دو پیرهن بیشتر ز غنچه پاره کرده است!

سكوت رسپينا شكست درپنجشنبه 23 اسفند1386تو يه ساعت عجيب مثل20:5

رویای با تو بودن

 

روياي با تو بودن را نمي توان نوشت

 نمي توان گفت... و حتي نمي توان سرود...

با تو بودن قصه شيريني است به وسعت تلخي تنهايي ...

و داشتن تو فانوسي به روشنايي هر چه تاريکي ست در نداشتنن تو ...

ومن همچون غربت زده ای در آغوش بيکران درياي بي کسي،

 به انتظار ساحل نگاهت مي نشينم

و مي مانم تا ابد و تا وقتي که شبنم زلال احساست زنگار غم را از وجودم بشويد...

 

سكوت رسپينا شكست درپنجشنبه 23 اسفند1386تو يه ساعت عجيب مثل19:46 |

نرم نرمک می رسد اینک بهار

 

چشمانت را پر از بهانه ی زیستن خواهم کرد

با شکوفه های تک درخت خانه ام

 ــ در هر بهار ــ

و برایت خواهم گفت که یقین راه درازی ست

و گاه

به کوتاهی یک آه ...

سكوت رسپينا شكست درپنجشنبه 23 اسفند1386تو يه ساعت عجيب مثل19:36

نشانی

 

من نشانی از تو ندارم...

اما نشانی ام را برای تو می نویسم:

 در عصر های انتظار، به حوالی بی کسی قدم بگذار..

 خیابان غربت را پیدا کن و وارد کوچه پس کوچه های تنهایی شو...

 کلبه ی غریبی ام را پیدا کن کنار بید مجنون خزان زده و کنار مرداب آرزوهای رنگی ام...

 در کلبه را باز کن...

 به سراغ بغض خیس پنجره برو... حریر غمش را کنار بزن ...

مرا خواهی دید با بغض کویری که غرق عصاره ی انتظار است ،

                          نشسته ام پشت دیوار دردهایم....

 

سكوت رسپينا شكست درپنجشنبه 23 اسفند1386تو يه ساعت عجيب مثل14:0

خواهم رفت

من از خدا خواستم،
نغمه هاي عشق مرا به گوشت برساند

 تا لبخند مراهرگز فراموش نكني

 وببيني كه سايه ام به دنبالت است

 تا هرگز نپنداري تنهايي.

...
ولي اكنون تو رفته اي ...
من هم خواهم رفت.
فرق رفتن تو با من اين
است كه

 من شاهد رفتن تو هستم  

سكوت رسپينا شكست درپنجشنبه 23 اسفند1386تو يه ساعت عجيب مثل13:50

خدا ...

 

نگذار چیزی تو را آشفته کند
       یا چیزی تو را به هراس افکند
             همه چیز در گذر است 
                        و تنها خداست که می ماند.
شکیبایی و پایداری ،
 کمندی ست که هر شکاری را به دام می کشد
آن کس که خدای را دارد
      دیگر به هیچ چیز نیاز نخواهد داشت
                               و خدا به تنهایی او را کافیست...

سكوت رسپينا شكست درپنجشنبه 23 اسفند1386تو يه ساعت عجيب مثل13:46

دوردست...

 
به تو نگاه می کنم
به دور دست...
به نقطه ی تاریک عمرم
به جایی نگاه می کنم
که روزی به واسطه ی تو بر قله ی آن می ایستادم
به جاده نگاه می کنم...
جاده ای که روزی همه دلخوشی من بود
روزی گفتم: تنهایی ، خیلی تنها!
گفتی : با تنهایی تنها ترم!
با خود می گویم که چرا،که چرا رفت و نگاهم نکرد؟
چرا چشمان خسته و گریان مرا ندید؟
چرا رفت وعشق را با خود برد؟
...
بازهم به دور دست نگاه می کنم
باز هم به نقطه ای سیاه نگاه می کنم
چشمهایم را می بندم
چشمهایم را از جاده بر می گردانم...
...
آن روز یادت هست؟
آن روز را به یاد می آوری؟
روزی که به تو گفتم دوستت دارم؟
روزی را که قلبم را به تو تقدیم کردم؟
روزی را به یاد می آوری که عاشقانه از درد هایم برایت سخن گفتم؟
...
آن را برای تو کنار گذاشته ام؛
قلبم را می گویم
قلبی که از غصه و درد سنگین است
قلبی که مالامال از محبت خالیست...
 
سكوت رسپينا شكست درسه شنبه 21 اسفند1386تو يه ساعت عجيب مثل21:16

برای نازنینم؛مرضیه

 

رازت را به من بگو ... دستت را به من بده... من با غربت تو آشنا هستم.!
روزی به من گفتی که هر کس در زندگی رازهایی با خود دارد که نیاز به گفتن نمییابد...
وآن راز تو بود که سالها با خود همراهش کردی!
امروز خود راسبک بار به دست زندگی بسپار وبگو آن چه را ناگفته نگاه داشته ای....
نیاز تو برای سبکباری گفتن آن راز است...!

سكوت رسپينا شكست درسه شنبه 21 اسفند1386تو يه ساعت عجيب مثل19:59

حکمت

 
روزها گذشت و گنجشك با خدا هیچ نگفت .
فرشتگان سراغش را از خدا گرفتند و خدا هر بار به فرشتگان این گونه می گفت:
" می آید، من تنها گوشی هستم كه غصه هایش را می شنود
                   و یگانه قلبی ام كه دردهایش را در خود نگه می دارد "
و سر انجام گنجشك روی شاخه ای از درخت دنیا نشست .
فرشتگان چشم به لبهایش دوختند ، گنجشك هیچ نگفت و خدا لب به سخن گشود :
" با من بگو از انچه سنگینی سینه ی توست ."
گنجشك گفت: " لانه ی كوچكی داشتم ، ارامگاه خستگی هایم بود و سرپناه بی كسی ام .
 تو همان را هم از من گرفتی . این طوفان بی موقع چه بود ؟ چه می خواستی از لانه محقرم ؟
                                                    كجای دنیا را گرفته بود ؟ "
 و سنگینی بغضی راه بر كلامش بست...
 سكوتی در عرش طنین انداز شد ... فرشتگان همه سر به زیر انداختند...
خدا گفت " ماری در راه لانه ات بود . خواب بودی . باد را گفتم تا لانه ات را واژگون كند.
 آن گاه تو از كمین مار پر گشودی !"
 گنجشك خیره در خدایی خدا مانده بود...
خدا گفت: و چه بسیار بلاها كه به واسطه محبتم از تو دور كردم و تو ندانسته به دشمنی ام بر خاستی.
اشك در دیدگان گنجشك نشسته بود .
ناگاه چیزی در درونش فرو ریخت. های های گریه هایش ملكوت خدا را پر كرد...
 
سكوت رسپينا شكست درشنبه 4 اسفند1386تو يه ساعت عجيب مثل0:0 |