خداحافظ ...
شبـــیه بــــــرگ پاییزی پس از تو قســـمت بادم
خداحـــافظ ... ولی هـــرگز نخواهی رفت از یادم
خدا حافظ ... و این یعنـی: در انـدوه تو می میرم
در این تنهـــایی مطلق که می بنـــدد به زنجیـرم
و بی تو لحظـــه ای حتـی دلـم طاقـت نمی آرد
و بــرف نا امیــــــــدی بر ســرم یکـــریز می بـــارد
چگــونه بگــذرم از عشق از دلبستگی هایــم؟!
چـگونه می روی با این که می دانی چه تنهایم؟!
همیشه با تو بـــودن هــای من دیری نمی پاید
و بعـــد از تو ... کسی دیـگر به دیدارم نمی آید
تمام لحظه های من پر از تکـــرار بی رحمیست
چگونه می توان با این همه نامهربانی زیست؟
ببین! دل تنـگ دل تنگم و از بی حاصــــلی لبریز
و این را خوب می دانم که می پوسم دراین پاییز
و تـــو از یـــاد خواهی برد تمام خاطــــــراتم را ...
و من می میــرم از تـــرس ملال و حســـرت فردا
همان فردای بی رحمی که دلگیر است و تکراری
و لحن پنجره هایش غم انگیــــــز است و دیواری
چرا دلواپسی ها را زچشمانـــــم نمی خوانی؟!
من از دوریت می ترسم مگر این را نمی دانی؟!
خداحافظ ... تو ای همپای شب های غزل خوانی
خداحافظ ... به پایان آمـد ایـن دیــــــدار پنهـــــانی
خداحـــافظ ... بدون تو گمان کردی که می مانم؟!!
خـــداحافظ ... بدون من یقین دارم که می مانی...
کنار تو ...
کنار تو هر آشوبی ، آرامش است...
از تو تا اوج تو زندگی من گسترده است ....
از من تا من تو گسترده ای ...
با تو برخوردم به راز پرستش پیوستم
از تو به راه افتادم ...به جلوه ی رنج رسیدم ....
و با این همه ای شفاف!ای شگرف!
مرا راهی از تو به در نیست...
زمین باران را صدا می زند و من تو را ...
زمان می دود و خاکستر خاطراتت را بر سرم می پاشد ...
تقدیم به هستی ام!

بي دغدغه ي فردا دوستت دارم
روز ها بدون تو آن چنان دیر می گذرد که گویا برایش پایانی نیست
و لحظات با تو بودن آن چنان سریع می گذرد که
هر آن به آخر خط نزدیک می شوم.
کاش زمان در آن لحظه که به لبخندت می نگرم از حرکت باز می ایستاد
ای کاش امتداد لحظه ها تکرار با تو بودن بود...
دلم می خواهد در تنهایی غرق شوم و کسی جز تو به دادم نرسد.
امشب کوچه های دل تنگی و قطره های باران با دل شکسته،
ترانه ی با تو بودن را سر می دهند
و در میان درختان اوج گرفته ی عشق
شاخه ها به تمنای لبخند تو به آسمان گل می دهند
و در این میان
پرنده های عاشق با تمام وجود نام تو را فریاد می کنند.
امشب می خواهم نام تو را روی قلبم با های و هوی باد حک کنم
و در تنهایی جاده ی بی کسی نام تو را فریاد کنم
بی آن که دغدغه ی فردا را داشته باشم.
تو را می ستایم چون می دانم فردا بیش از امروز:
دوستت خواهم داشت ...
براي نازنينم؛مرضيه
با او که هستم،آرامش مطمئن و مطبوعی در خود احساس می کنم ...
چنین می نماید که هرچه بخواهم می توانم به او بگویم ...
حس می کنم که او هر حرفی را که می زنم که به زدنش محتاج هستم،می فهمد!
همان طور می فهمد که من دوست دارم ...
خیلی خوب خوشحال می شود و خیلی خوب غمگین می شود ...
چنان که خود به خود من از شادی او احساس شادی واقعی می کنم
و از غمش احساس غمگینی...
در هر احساسی من به او حق می دهم و
از این روست که هرچه برای او پیش می آید و به هرگونه ای آن را تلقی کند،
گویی برای من پیش آمده است و درست همان را تلقی می کنم.
احساس می کنم زندگی عادی،
برخوردها و دیدارها بر روی قلب هردومان یک نوع اثر می گذارد.
ساعت ها با هم بحث می کنیم ؛اما نه روی در روی هم ،
بلکه دست در دست هم،شانه به شانه ی هم
و این لذت مطبوع و گرمی است !
"دکتر علی شریعتی"
![]()
خودت باش!
هستی همان گونه که هستی
به تو نیاز دارد
وگرنه کس دیگری را خلق می کرد
نه تو را
پس خودت باش!