به بهانه ی سالروز چشم گشودن همتای بی همتای پاییزیم؛مرضیه ...
صدای به هم خوردن بال معصوم فرشته می آید؛
انگار آمدن تــــــو نزدیك است...
در متن سر گردانیم بك تكه فانوس پیداست؛
درخت سیبی آمدن تـــــو را به مناجات نشسته است ...
كسی نامرئی احتمال آمدن تــــو را
به ستاره هایی كه پشت حضور شب به خواب رفته اند تبریك می گوید...
پر پروازم!
فرشته ی پاییزی من!
همدم صبور لحظه های همیشه تنهایم!
تـــولد تــــو آغازي ست براي يك دنيا مهربانی و پاکی!
تولد تـــو ،تولد همه ی خوبي هاست؛ تولد تمام زيبايي هــــــــــــاي زندگي ...
امروز روز تـــــــــــــــــــــــــوست!
روزی که مــــن نیز آغاز شدم و این گونه شد که اکنون تا همیشه،
به قداست چشم هاي تو ايمان دارم ...
با یک دنیا احساس آشنا،
پاییزی ترین روز تقویم قلبم را به خودم که تو را و به تو که مرا دارم و داری،تبریک می گویم!
و خالق پاک بارن را هجده هزار بار برای بودن و آمدنت سجده می کنم...
من یقین دارم که تو فرشته ای در قالب انسان،
فرشته ای که دست مهربان معبودمان تنها برای من و در کنار من او را آفریده است
و اگر جز این بود تو اینک نیمه ی پیدا شده ی وجودم نبودی ...
ایمان دارم که خدواند مرا نیز در این لحظات باشکوه خلق کرد ...
قشنگ ترین دارایی من!
در کنار تو و آن جا بود که ما پیمان با هم بودن بستیم؛
برای هم و همیشه پس
تا ابد بمان تنها فرشته ی بارانی دنیای من؛چرا که:
بودن من معنای با تو بودن است ...
من این جا بس دلم تنگ است ...
چقـــــدر فاصله این جــاست بیـن آدم ها
چقدر عاطــــفه تنهــــاست بیـــن آدم ها
کسی به حال شقایق دلش نمی سوزد
و او هنـــــوز شکــــــوفاســت بین آدم ها
کسی به خاطـــــــر پــروانه ها نمی میرد
تـــب غــــــــــرور چه بـالاست بین آدم ها
و از صـدای شکستن کسی نمی شکند
چقــــدر سردی و غوغــاست بین آدم ها
میان کوچه ی دل ها فقط زمستـــانست
هجـــوم ممتـــد سرماســــت بین آدم ها
زمهــربانی دل ها دگر ســـــراغی نیست
چقـــــدر قحطی رویـــاست بیــــن آدم ها
کسی به نیــت دل ها دعـــــا نمی خواند
غــروب زمـــــــــــزمه پیداست بین آدم ها
و حــال آیـــنه را هـیچ کس نمی پرسد...
همیشـــه غــرق مداراســـت بین آدم ها
غریب گشتن احساس دردسنگینی ست
و زندگی چه غـــــــم افزاست بین آدم ها
مگر که کلبه ی دل ها چقـــدر جــا دارد؟!
چقــــدر راز و معمـــــاست بین آدم هـا !!
ســـلام آبی دریـــــا بدون پاســــــخ مانـد
سکـــــوت ، گرم تمـاشاست بیـن آدم ها
چه ماجــرای عجیبی ست این تپیدن دل
و اهل عشق چه رسواسـت بین آدم ها!
چه می شود همه از جنس آسمان باشیم؟
طلـــــوع عشق چه زیبـاســــت بین آدم ها
میان این هـــــمه گـــل های ساکن اینجا
چقـــــدر پـونه شکیباســـت بین آدم هـــا
تمـــــام پنجــــــــــره ها بی قرار بـــــارانند
چقـدر خشکی صحـــــراست بیـن آدم ها
و کاش صبح ببینـم که باز مـــــثل قدیــــم
نیاز و مهـــــــر و تمنــــاست بــین آدم ها
میان تک تک لبخند ها غمـی سرخ است
و غــم به وسعــــت یلــداست بین آدم ها
به خاطر تــــو نوشتم چـــــرا که تنــــها تو
دلت به وسعت دریـــــاست بین آدم ها...
پ ن ۱ : امشب دلم خیلی گرفته ...
پ ن ۲ : این شعرو برای همه ی آدمایی می نویسم که تنهایی رو به من هدیه کردن ...
پ ن ۳ : فقط نگاه می کنم ...