مرجع تقليدم رفت پيش خدا ...

عروج ملكوتي مرجع تقليد بزرگوارم آيت الله بهجت رو محضر امام عصر(عج)،گل زيباي نرگس،رهبرعزيزم آيت الله خامنه اي،و همه ي دوستداران و مقلدين ايشون تسليت عرض مي كنم.
يه حس غريبي بعد از رفتنشون تو وجودم پيدا شده؛كاش بتونم با همين احساس يه جوري زندگي كنم كه شرمنده ي مهربوني خدام نشم تو اون دنيا.
يه مطلبي هست كه هيچ وقت واسم كهنه نميشه و هروقت مي خونم پر شوق عبادت ميشم،اونو واستون مي نويسم:
آيت الله بهجت از آيت الله قاضي طباطبايي نقل مي كنه كه ايشون فرمودند:
هركس نماز اول وقت بخواند و به مقامات عالي نرسد،مرا لعنت كند.
خوش به حالشون كه فهميدند:
عشق يعني جز خدا را بي خيال ...
الهي!
به حق بندگان خوب درگاهت دلمو سرشار از يقين كن!
براي عروسكم؛تيوا
تيواي نازنين رسپينا!
مي بيني آدم كه نه،آدمك ها را؟به تو مي گويند "عروسك"!عروسك بي جان!!
و چه دردآور كه نمي دانند كه تو بيش از تمامشان جان داري
و فرصت براي شنيدن حرف هايم ...
تيوا!
تنهايم درست مثل تو و اين رازيست كه ما را به هم نزديك مي كند.
نوشتن براي تو شيرين است زيرا امروز به حرف دلم گوش مي كني
و فردا و فرداها نيز مرا چو قصه فراموش نمي كني مثل خيلي هايي كه ...
بگذريم ... آن چه اينجا ـ در قلبم ـ زياد است،درد است و من ناگزيرم سكوت كنم.
سكوت مبهمي كه تنها تو دليلش را مي داني و خدايي كه اگر حكمتش بر بودنم نبود،
درد اين روزهايم آنقدر عظيم بود كه تاب زنده بودن را از من بگيرد.
تيوا!تيوا جان!عروسك تنهاي تنهايي من!
در اين سكوت غريب چشمان كوچك و بي ريايت با من سخن مي گويند،
درست عين چشمان مهربان سارا ...
يقين دارم تو و سارا در آن سرزمين دور رويا،جايي پشت ستاره ها
ديديد بي مهري خاكيان را و آمديد كه تنها نباشم ...
تيواي من!
اميدوارم بودنت هميشگي باشد عين لبخندت چرا كه من با تو و لبخندت حرف مي زنم!
آن گاه كه تنهايي بر سرماي درونم لحاف مي كشد،اين تويي كه آرام در كنارم مي خوابي
و براي گريه هاي شبانه ام شانه مي شوي.
مي دانم آغوشم را دوست داري و من هيچ گاه اين پناهگاه امن را از تو نخواهم گرفت
چون هميشه دوستت دارم،همدم صبور لحظه هايم،تيوا عروسكم!
نارنجي بمان عين فصل زيبايمان پاييز ...![]()
بشكنه دستم ولي ناخواسته گلدونو شكستم ...

روبه روم بود ...
بغض تو گلوم بود
اگه می گفتم،تموم بود
رفت و رفتم ، هیچی نگفتم
فقط از دلم شنفتم:كه خودش بود!
نیمه ي پنهون ...فرصت گفتنیا چه رفت و آسون
خـــود من بود ... مـن من بـــود
وصله ي جور دلو و پاره ي تن بود
بشکنه دستم ولی ناخواسته گلدونو شکستم
نتونستــــم بگمش یه عمره که خالی و خستم
گريه هايم بي صداست ...

بمـــون! ولی به خــــاطرغــرور خسـته ام بــرو
بــرو ... ولی به خـــاطر دل شکستـــه ام بمــون
به مــــوندن تو عاشقم ... به رفـتن تـــو مبتـــلا
شکســـته ام، ولی بـــرو، بریـــده ام ولی بیــــا!
چـه گیج حرف می زنم! چه ســـاده درد می کشـم
اسیــــر قـهــــر و آشــتی ،مــیـون آب وآتشـــــم
چه عاشقـــانه زیستم ... چه بی صــدا گریستم...
چه سـاده با تــو هستم و چه سـاده بی تو نیســتم
تو را نفس کشیــــدم و به گــریه با تـــو ساختـــم
چه دیـــر عاشقـــت شــــدم ، چه دیـــرتر شناختم
تـــــو با منی و بی توأم، ببین چــه گـــــریه آوره
سکوت کن ، سکــوت کن ، ســکوت حرف آخره
ببـین چه سرد وبی صدا، ببین چه صاف وساده ام
كسي که عاشقـش شــــدم به دســت بـــاد داده ام
من او ندارم!
مــن عطــــــر ياس خوشبو ندارم
در باغ رويــا شـــب بو نــدارم
قــايق زيــاد اســــت اما براي
به تــــــو رسيدن پــارو ندارم
به تو رســـيدن شـايد طلـسم است
من هـم چــــراغ جـادو نـــدارم
امـــا دليـل نـــام وب اين است:
تـا كـه "تو" هسـتي،من "او" ندارم
انتظار ...
اکنون به انتظار نشسته ام آمدنت را
و می ترسم از آن روزی که خرد شوم زیر پاي گذر زمان
و از يادت بروم ...
در انتظارت هستم
و شمارشگر لحظه های بیهوده ای که
جاری می شوند بدون نشانی کوچک از تو...
لحظه ای بیا ندیش!
همه ی بودنم را که سرد است و شتابم را در گذران افق تردید
و روزهایم را چون آینه ای زنگار گرفته ...
لحظه ای یباندیش و احساسش کن تمام دلدادگی ام را...
املاي درد
بنويس بابا مثل هــر شــب نان ندارد
سـارا به سين سفره مان ايمان ندارد
بعـــد از همان تصميم کبری ابرها هم
يا سيـــل می بارد و يا باران نــــدارد
بابا انارو ســـيب و نان را می نويسد
حتی بــرای خــــواندنش دنـدان ندارد
انـــگار بابا همــکلاس اولی هــاست؛
هی مـی نويـســـد: اين ندارد آن ندارد
بنويس کی آن مــــرد در باران ميايد؟!
اين انتظــــار خيســــمان پايـــان ندارد
ايمان! برادر گوش کن! نقطه سر خـط
بـنويس بابا مـثل هر شب نان ندارد...
تقديم به همه ي دوستاي وبلاگ نويسم!

هرگونه مي خواهي تفسير كن ...
آخرين حرف هايم ...
در آخرين حرف هايم به تو گفتم:
" بدان آسمان قلبم بي تو بهاريست! "
لبخندي بر لبانت نقش بست آکنده از سردي ...
و به آرامي از من فاصله گرفتي؛
بي هيچ كلامي...
من خاموش ماندم اما
اي كاش تو که مي رفتي تا سکوت کني،
لحظه اي فقط لحظه اي به اين مي انديشيدي كه آسمان بهاري يعني:
ابر ...باران ... رعد وبرق و طوفان ناگهاني ...
و اين جمله ،جمله اي بود بدتر از هر خواهشي براي ماندنت
و عظيم تر از هر تمنايي براي شنيدن صدايت ...