كا ش در اين رمضان لايق ديدار شويم ...

آمد رمضــان هســت دعا را اثری
دارد دل من شـور و نوای دگــری
ما بنده ي عاصی و گنهكار توییم
ای داور بخشنده به مــا كن نظری
+
پ ن : از همه ي دوستاي مهربونـــــــم التماس دعا دارم!
![]()
به بهونه ي 9سالگي خواهر كوچولوم!

مهرجــــــــوي نازنينم!
خواهرجـــــــون خوشگل من!
با يه دنيا احســـــاس قشنگ تولدتو بهت تبريـــــــك مي گم!
الهي كه به قشنگ ترين آرزوهـــــات برسي!
![]()

ببار اي باران ...

من و غــــروب و دلی بی قـــــرار ای بــاران ببار مـثـل همیــــشه ... ببــــار ای باران ...
هـــــزار سال به پای تو اشــــک باریــــدم به پـای خسته ی این نو چنــار ای بــاران
مـن از کــــــــویر غم انگیز عشق می آیم مـن از کویـرم و انســـان تبار... ای بـاران
شنیـــــده ام که بـرایـم شــــــــراب آوردی در آستـــــانه ی این شــــوره زار ای باران
کنـار پنجره؛من ... تو ... عجب هوایی بود سـکوت و شعـــر و نـوای سـه تار ای باران
شب است و خواب کم و انتظار بی پایان هــــــزار سال به جایم ببـــــــار ای باران ...
مداد سفيد

همه ي مـــداد رنگي هـا مشغــــول بودند
به جز
مداد سفيد...هيچ کسي به او کار نمي داد،
همه مي گفتند:"تو به هيچ دردي نمي خوري!
"يک شب که مــداد رنگي هــــا توي سياهي کاغذ گم شده بودند،
مداد سفــــيد تا صبح کار کرد
ماه کشيد...مهتاب کشيد...و آن قدر ستاره کشيد
که کوچک وکوچک و کوچـــک تر شد.
صبح توي جعبه ي مـــداد رنگي جاي خالي او با هيچ رنگي پر نشد...
دلتنگي

بگذار ابری ترین شعرهایم را
با غریب ترین لهجه بخوانم
این عادت من است:
که هر غروب بر ایوان دلتنگیم می نشینم
و خویش را مرور می کنم ...
بر چهره ي دلرباي مهدي صلوات

بارها دیده بودمت
آن چنان که آب را در آب و آسمــــــان را در آبی و سبــــز را در عشق ...
غبار ، آینه را تهمت بست
و گرنه
زمان ما بی امـــــــــــام نیست!
کجایی که دیدارت حقيقت محــــــض است؟
پاهایمان خشک است و دست هــــایمان بی تکلیف.
درختـــــان برگ ریزان دوری تــــواند
و قرن هاست که ایستاده اند
تا جمالت را زانو زننـد.
شاخه ها،
سلامتی ات را هــــــر لحظه در قنوت اند!
بیابان ها،فــــــراق تو را ترک خورده اند
و خــــــــروش می کنند دریــــــاها اضطراب دوری ات را.
زمین آینه دار حضـــــور توست تا عظمتت را بر کهکشــــــــان ها ناز بـــــرد.
فراموشی ، هدیه ي دشمنان توست
تا بشریت را
به خنده فریب دهنـــــد!
ما چـــــراغانی می کنیم یادت را تا پادشاه شهر کوران بداند
که چشم هــــایمان را فرشی ساخته ایم
تا هر چشمی چراغی باشد بر مقدم ظهــــورت ...
او سر سپرده مي خواست ...

براي تو ...
برای همـــه ی افســـون ها و افســــانه ها در خاطـــر نگه می دارمت!
تویی که نمی شناختمت به این آشنــــایی
و حــــال می شناسمت به این تنهایی ...
و امــــروز با یافتن نا یافته ها کارم سخـــت شد!
به انـــــــدازه ی خلاصه کردن دنیـــــا کارم ســــخت شد!
اما مـــــن ،هرگز به خلاصه کردن دنــــیا فکر نمی کـــردم ؛
هرگز تا امــــروز ...
تو حس سبز" دستان گره کـــرده در دستان هم " را به مـــن سپردی.
تــــو خلاصه شدی در من و من مختصـــر شدم در تـــــو
و " هرگز " ابدی شد تا همیشه!
از تـو ، تا تــــو ، با مــــــن ،
همیــــــــن و همیشـــــــه
تمــــــــام!
